اگر خواستيد به من لينك بدهيد:

گاهی گداری



آرشيو مطالب گذشته:

03/01/2006 - 03/28/2006
12/01/2005 - 12/31/2005
10/01/2005 - 10/31/2005
09/01/2005 - 09/30/2005
07/01/2005 - 07/31/2005
06/01/2005 - 06/30/2005
03/01/2005 - 03/31/2005
12/01/2004 - 12/31/2004
10/01/2004 - 10/31/2004
09/01/2004 - 09/30/2004
08/01/2004 - 08/31/2004
07/01/2004 - 07/31/2004
06/01/2004 - 06/30/2004
04/01/2004 - 04/30/2004
03/01/2004 - 03/31/2004
02/01/2004 - 02/29/2004
01/01/2004 - 01/31/2004
12/01/2003 - 12/31/2003
11/01/2003 - 11/30/2003
10/01/2003 - 10/31/2003
09/01/2003 - 09/30/2003
08/01/2003 - 08/31/2003
07/01/2003 - 07/31/2003
06/01/2003 - 06/30/2003
05/01/2003 - 05/31/2003
04/01/2003 - 04/30/2003
03/01/2003 - 03/31/2003
02/01/2003 - 02/28/2003
01/01/2003 - 01/31/2003
12/01/2002 - 12/31/2002
11/01/2002 - 11/30/2002
10/01/2002 - 10/31/2002
09/01/2002 - 09/30/2002
08/01/2002 - 08/31/2002
07/01/2002 - 07/31/2002
03/01/2002 - 03/31/2002




وبلاگ های خواندنی:

زن نوشت
يك پنجره
يك ماهی
خرمگس

بوزك
خورشيد خانوم
پنجره پشتی
قلوه سنگ
سگال

پسر بدجنس
ايستادن در مقابل باد
خاطرات مشبک
آيدا
دندانپزشك

من و مانی
مرمرو
قندون
ما مهره نيستيم
بهنود ديگر

چخوف منو نديدی؟
ارزيابی شتابزده
روی جاده نمناک
علی لطفی
کامپيوتر و ارتباطات

هليا
Blue Raincoat
زهرا
پينك فلويديش


3/12/2006

خداحافظ BLOGGER

اگر بلاگستان رو مثل يه شهر در نظر بگيريم، BLOGGER (يا BLOGSPOT) حتما يكی از شلوغترين و زنده ترين محله های اونه. جايی كه تازه وارد ها ميتونند خونه ارزون و راحت پيدا كنند و يكی هم مواظب اونها باشه كه در اين شهر در هم و بر هم گم نشن. اما خيلی از ساكنان اين محله، بعد از اينكه يك كمی وضعشون خوب ميشه، ترجيح ميدن برن محله های ديگه يا به عبارتی به جای برجهای BLOGGER با آپارتمان های كوچك، يه خونه بزرگ برای خودشون بخرند، فرايندی كه اصطلاحا بهش ميگن: DOT COM شدن.

امروز هم ديگه نوبت من شد كه اين كار رو بكنم. يك خونه با قيمت مناسب پيدا شد و خلاصه من هم به نام زدم! و طبيعتا يكی از اولين كارها اينه كه آدرس جديد رو به دوستان و آشنايان بدم. اما چون آشنايان وبلاگی معمولا كسانی هستند كه ممكنه هيچ وقت هم همديگر رو نبينيم و فقط از طريق نوشته ها با هم آشنا بشيم، قاعدتا آدرس رو هم بايد بزرگ روی سر در منزل قديمی بنويسم، همون جايی كه امروز كه تركش ميكنم، همون احساسی رو دارم كه هر كسی بعد از ترك يه خونه دوست داشتنی قديمی داره.

پس با تشكر از BLOGGER و بر و بكس، آدرس جديد رو اعلام ميكنم:



توجه كنيد كه برای راحتي، ديگه به جای aa از a استفاده كردم. لطفا همچنان به من سر بزنيد، البته همون قدری كه من مينويسم، يعني: گاهی گداری




3/03/2006

راه حل اخلاقی

چند روز پيش داشتم در حين صرف غذا (چه ارتباطى بين فعل و غذا وجود داره كه جفتشونو صرف ميكنند؟!) به مكالمه دو تا از مقامات دانشگاهى كه اونها هم به همين منظور اونجا بودند، گوش ميكردم. يكيشون كه ظاهرا مسئول ارتقاى سطح ادب دانشگاه بود (همون چيزى كه در ايران بهش ميگفتيم، امور تربيتى) داشت ميگفت كه: "نميدونيم با اين تماشاگرهاى بسكتبال كه موقع بازى به تيم حريف فحش ميدن، چكار كنيم. مخصوصا اونهايى كه از اصطلاح "F… DUKE" استفاده ميكنند." (توضيح بدم كه كه …F همون كلمه چهار حرفى معروفه كه به عنوان همه چى از جمله فحش استفاده ميشه و به عنوان مثال در فيلم "PULP FICTION" هر 1.5 ثانيه يه بار ميشنويدش و DUKE هم اسم يه دانشگاهه كه تيم بسكتبالش با دانشگاه ما كل كل داره.)

خلاصه ميگفت: "به عنوان راه حل به اين نتيجه رسيديم كه تماشاگران رو تشويق كنيم كه از كلمات مشابه استفاده كنند و به عنوان مثال در اين مورد خاص، از كلمه MOTE به جاى …F استفاده كنند." (لازم به توضيحه كه اگر فكر كردين كه MOTE هم يه فحشيه شبيه به …F ، اشتباه كردين. MOTE اسم رئيس دانشگاه ماست!)





12/16/2005




اين عكس رو از سايت بی بی سی برداشتم. ظاهرا ماجرا اينه كه اين پنگوئن ها در باغ وحش آساهياما روزانه دو بار يه مسافت 500 متری رو برای كم كردن وزن طی ميكنند. در اين راستا ( اين هم از اون اصطلاح هاست ها!) اين سوالات برای من پيش اومده:

1. از كجا فهميدند كه اين پنگوئن های زبون بسته برای لاغر شدن راهپيمايی ميكنند؟

2. آيا روزانه 1000 متر برای لاغر شدن كافيه يا نه؟ (راستی اين سوال رو بايد از پزشك ها پرسيد يا دام پزشك ها؟)

3. فكر نميكنيد وقتی پنگوئن ها هم اينقدر به فكر هيكلشون هستند، خوبه بعضی از ما آدمها هم ياد بگيريم؟! البته خداييش هم اين پنگوئن ها از خيلی از ما آدمها باكلاس ترند. در جايی كه ما آدمها همين جوری شلخته از خونه ميزنيم بيرون، هيچ كس تا حالا اين موجودات نازنين رو بدون كت و شلوار نديده!




10/31/2005

با يكی از دوستان داشتيم از دانشگاه ميرفتيم مهموني. به من گفت: "سر راه يه سر بريم خونه، من جورابم رو عوض كنم، چون جورابم سوراخه"

من هم با كلی ژست گفتم: "نگران نباش، من يه جوراب توی كيفم دارم، بهت ميدم."

خلاصه جوراب رو گرفت و پوشيد و رفتيم.

وسط مهمونی بود كه صدام كرد و يه اشاره به جوراب كرد. منظره جوراب قرضی با يه دونه سوراخ گنده روش، واقعا ديدنی بود! خوب پيش مياد ديگه. من گفته بودم، جوراب دارم. نگفته بودم كه جورابه سوراخ نيست!!




10/25/2005

امروز يكی از دوستان يه لينك برام فرستاد كه توش با زدن آدرستون ميتونيد بفهميد كه چه خلافكارهايی توی محله تون زندگی ميكنند. ( اين هم از موهبتهای زندگی در آمريكاست. )

خلاصه آدرس رو زدم و يه ليست بلند بالا از همه خلافهای محله مون (مثل خوشكل محله مون!) گرفتم. كلی نكات جالب فهميدم:

اولا كه همه خلافكارای محترم تو كار سكس و اين حرفها هستند. يعنی همون چيزی كه اينا بهش ميگن، SEXUAL ASSAULT. به بچه و بزرگ هم رحم نميكنند!

ثانيا فهميدم كه خلافكاری بايد به قيافه آدم هم بياد. بعضی از اين آدما كه عكسشون توی سايت بود رو اگه من توی خيابون هم ببينم، ميفهمم يارو خلافه!

ثالثا كه از اين خبر گهربار مستفيذ شدم كه يكی از همين برادرها توی ساختمون ما زندگی ميكنه!!! به عبارت دقيق تر، 9 تا طبقه پايين تر!

خلاصه اينكه خيلی علمم رفت بالا و به اين سيستم پيشرفته اطلاع رسانی آفرين گفتم. اما مسئله اينه كه نميدونم حالا بايد با اين همه اطلاعات چه كار بكنم. تنها كاری كه فعلا به نظرم ميرسه اينه كه قيافه يارو همسايه خلافه يادم باشه و اگه توی آسانسور ديدمش، يك كم خودم رو جمع و جور كنم كه يه دفعه هوس نكنه كه ....




9/09/2005

من امروز از زير قطار گذشتم!
قطار امروز از روی من گذشت!
من امروز با دوچرخه از زير قطار گذشتم!
عجب موهبتی است اين "پل" !!
اگر نبود...




9/08/2005

داشتم يه خبر از راديو فردا گوش ميدادم از گزارش مجله ECONOMIST در مورد رتبه بندی كشورهای جهان از نظر كيفيت زندگي. بر طبق اين گزارش، ايران در بين 111 كشور، رتبه 88 رو كسب كرده كه جای بسی تاسف داره. فكر ميكنم كه مردم ما واقعا استحقاق بهتر از اين رو دارند، با اين همه منابع طبيعی و آب و هوای خوب و سطح تحصيلات و ...

اما من كنجكاو شدم كه برم و اصل گزارش رو ببينم. چيزی كه برام جالب بود، اشتباهاتی بود كه گزارش راديو فردا داشت:

اولا كه بالاترين كشور در اين رتبه بندي، كشور ايرلنده، نه نروژ اين جوری كه راديو فردا ميگه. همچنين راديو فردا بالاترين كشور رو در حوزه خليج فارس، كويت معرفی كرده كه صحيح نيست و قطر از اون بالاتره. اين جور اشتباهات از يه وبلاگ يا پادكست تعجبی نداره، اما نه از يك راديوی حرفه اي مثل راديو فردا.




9/06/2005

ولاديمير پوتين، رئيس جمهور روسيه، ولاديمير يه چيزی رو از فرماندهی نيروی دريايی بركنار كرد و يه ولاديمير ديگه رو به جاش منصوب كرد.

سوال: اينها چرا همشون ولاديميرند؟




7/19/2005

وصيت نامه داريوش كبير رو اينجا خوندم، اما مثل بسياری از كسانی كه كامنت نوشته بودند و هيجان زده شده بودند كه: "وای ببين ما چه بوديم و چه شديم و اين كه چقدر 2000 سال پيش ايرانيان متمدن بودنند و الان به كجا رسيديم، ..." اصلا اين حس بهم دست نداد و فكر كردم خوبه توضيحاتی رو اينجا بنويسم:

در مورد اينكه ايرانيان 2000 سال پيش و شايد قبل از اون آدمهای بسيار متمدنی بودند هيچ شكی نيست. اما چرا فكر ميكنيم نياز هست كه برای اثبات اين مسئله و گلايه از وضع موجود، بايد هر جمله قشنگ و متمدنانه اي رو زوركی به اونها بچسبونيم. بعضی ها واقعا درك نميكنند كه بسياری از تئوريهای حقوق بشری مدرن مال قرن 17 و 18 به بعد هستند و اصلا در زمان داريوش و كورش وجود نداشتند. اين جمله كه "خدايا كشور را از دشمن، خشكسالی و دروغ نگهدار" واقعا از داريوشه و اينكه كورش به خدايان بابلی بعد از فتح بابل ادای احترام كرده در كتيبه كورش اومده، اما هيچ كدوم اينها دليل نميشه كه سيستم مدرن قضايی و خزانه داری و عوارض و همه چی رو هم بخواهيم به اونها وصل كنيم. واقعا هيچ روش ديگه اي برای اثبات اينكه ما خيلی آدمهای باحالی هستيم و بقيه دنيا آدم نيستند پيدا نكرديد؟!

نكته جالب ديگه اينه كه در همين متن خيالی كلی تاكيد شده روی احترام به مذاهب و قوميت های ديگه، اما همين خوانندگان احساساتی كه در زير مطلب كامنت گذاشتند، هر چی از دهنشون در اومده به عربها گفتند! اين نشون ميده كه چرا نيكان ما اينقدر كارشون درست بوده و ما الان در اين وضيت قرار داريم.




7/02/2005

آيين نامه جديد راهنمايی و رانندگی در ايران ابلاغ شد. يكی از بند های اين آيين نامه جديد اينه:

"در آغوش گرفتن كودك در هنگام رانندگی ممنوع ميباشد!!!!'

وای كه هنوز چقدر راه داريم تا يه وضع متمدنانه. در كشورهای ديگه فكر كنم اگه يكی يه چنين كاری بكنه، به هفت بار مرگ سريع محكوم ميشه! (مثل كارتون رابين هود!)

اما البته اين آيين نامه جديد به عنوان قدم اول به نظر من خيلی خوبه. مخصوصا اون قسمتش كه قراره برای هر كس يه تاريخچه درست شه و اگه يه نفر زياد خلاف كنه گواهينامه اش رو بگيرند. البته همه اينها به شرطی درسته كه هر تخلفی با نشون دادن چند تا هزار تومنی سبز (يا 2000 تومنی آبي!) قانونی جلوه نكنه!




6/28/2005

داشتم يه برنامه راديويی گوش ميدادم كه در مورد طرح جديد ضد آتش زدن پرچم در آمريكا بود كه الان در كنگره آمريكا دارند در موردش صحبت ميكنند. ظاهرا اگه اين قانون تصويب بشه، آتش زدن پرچم در آمريكا جرم به حساب می آد. خيلی جالب بود كه يه خانم صاحب نظر كه از مخالفان اين طرح بود ميگفت:

" اين طرح خيلی مسخره است. تصور كنيد اگه اين قانون تصويب بشه، اون وقت ما در آمريكا كاری رو كه در ايران خيلی راحت هر روز انجام ميدن، نميتونيم انجام بديم!"




3/20/2005

تورنتو

بالاخره خدا توفيق داد و تورنتو هم ما رو طلبيد و فرصت زيارت خطه پر برف كانادا نصيب ما شد. اولين نكته اي كه پس از پياده شدن از هواپيما توجهم رو جلب كرد، تابلويی بود با اين مضمون:

"330 متر به ترمينال".

نكته رو گرفتين؟ اونهايی كه مثل من چند سال در آمريكا با كميت های غير متريك مثل اينچ و فوت و مايل و پوند و ... سر كردند، ميفهمند من چی ميگم.

از نكات جالب ديگه برای من، خيابان يانگ يا YONGE (همون يونجه خودمون) بود كه بر طبق روايات با 1200 كيلومتر طول، بلندترين خيابون دنياست. برای آدرس دهی در تورنتو از اين خيابون به عنوان محور مختصات استفاده ميشه. يعنی آدرس ها به اين صورته: يانگ و فينچ، يانگ و شپرد، يانگ و سيد اسمال و ...

در مورد سرمای تورنتو هم بگم كه اگه قصد سفر به اون طرفا رو دارين، خيلی نگران نباشيد. چون ميتونيد با يه زندگی موش كور وار، بيشتر زندگی و رفت و آمدتون رو از زير زمين انجام بدين. از زيرزمين خيلی از ساختمونا به مترو راه وجود داره و كل DOWN TOWN (با پايين شهر خودمون يك كم فرق ميكنه) زير زمينه! بعضی آدما در سرمای زير خدا درجه فقط با يه لا پيرهن ميرن سر كار. چون هيچ نيازی ندارند كه در هوای آزاد قدم بزنند.

ايرانی هم كه تا دلتون بخواد اونجا ريخته. در هر خيابونی چندين تا مغازه ايرونی پيدا ميكنيد كه حتی احساس نياز به جلب مشتری غير ايرانی نميكنند و تابلوهاشون فقط به زبون فارسيه!!!

و در انتهای سفرنامه بذارين به شيك پوشی كانادايی ها هم اشاره كنم كه با آدمايی كه ما در محله مون داريم، خيلی فرق ميكنند.

خلاصه زندگی در بلاد تورنتو به كليه هموطنان پيشنهاد ميشه، البته در صورتی كه بتونيد يه كار خوب اونجا پيدا كنيد و از ديدن خيل عظيم هموطنان ايرانی و چينی خيلی مورمورتون نشه!




12/01/2004

ابطحی يه بخش جديد به وبلاگش اضافه كرده كه مردم سوال ميپرسند و اون هم جواب ميده. البته جوابهاش خيلی تلگرافيه و خيلی مفيد نيست. اما از كسی مثل اون هم كه الان اين همه زير ذره بينه، بيشتر از اين هم نميشه توقع داشت. من هم يه سوال براش فرستادم. نميدونم كه جواب ميده و توی سايتش ميذاره يا نه. پس فعلا متن نامه رو عينا اينجا ميارم كه شما بخونين. اگه يه وقت ديدين كه اون رو توی سايتش گذاشته، خبرم كنيد:

"جناب ابطحی عزيز، ضمن تبريك يكسالگی وبلاگتون، هميشه اين سوال برام مطرح بوده كه آيا مسئولين مملكتي، اين جوك هايی رو كه مردم در موردشون ميسازند و همه جا تعريف ميكنند ميشنوند يا نه و اگر جواب مثبته از كجا به گوششون ميرسه. فكر كنم شما فعلا تنها كسی هستيد كه ميشه اين سوال رو ازتون پرسيد. برای نمونه يكی از جوك ها رو خودم براتون مينويسم. ميتونيد برای آقای خاتمی هم تعريف كنيد، شايد نشنيده باشند.

ميگن آقای خاتمی رفته بوده حج، ازشون ميخوان كه چند تا سنگ به شيطون بزنه. ايشون جواب ميده: "بذارين ببينيم شايد با گفتگو مسئله حل شد!"

پيروز باشيد."





10/25/2004

اين متن رو يكی از دوستان چند وقت پيش برام فرستاد. نميدونم منبعش كجاست. به سرقت ادبی متهمم نكنيد!

" به سلامتی گاو، چون كه نگفت من، گفت: ما

به سلامتی كرم خاكي، نه به خاطر كرمش، به خاطر خاكی بودنش

به سلامتی ديوار كه هر مرد و نامردی بهش تكيه ميكنه

به سلامتی مورچه كه تا حالا هيچ كس اشكش رو نديده

به سلامتی خيار، نه به خاطر خش، بلكه به خاطر يارش

به سلامتی شلغم، نه به خاطر شلش، به خاطر غمش

به سلامتی هر چی نا مرده كه اگر نامرد نباشه مردا شناخته نميشن

به سلامتی كلاغ، نه به خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش

به سلامتی سگ، نه به خاطر پارسش، به خاطر وفاش "

پی نوشت: شبيه سبك نگارش داوود مير باقری و يا مسعود كيمياييه. بازيگری كه اينا رو هم ميگه بايد داريوش ارجمند باشه!




10/01/2004

تلفن به ايران

پيش برداشت: باورتون ميشه برای تماس با ايران، بايد 39 رقم شماره تلفن ميگرفتم! (شماره كارت تلفن و رمز و پيش شماره و پس شماره و ...)

برداشت اول: بيش از 10 ثانيه انتظار، و چندين بوق كه يه چيزی بين بوق آزاد و اشغال بود! ( از نظر فركانس بوق زدن)

برداشت دوم: پيغام اتوماتيك: مشترك گرامي، تلفن شما به علت عدم پرداخت صورت حساب قطع ميباشد! ( نميدونستم من پول صورت حسابم رو ندم، تلفن اون بيچاره رو قطع ميكنند!!!)

برداشت سوم: بوق آزاد (كه شايد اين يكی درست بود و طرف منزل تشريف نداشت.)

برداشت چهارم: گيتار SPANISH خيلی باحال به همراه پيغام PLEASE LEAVE YOUR MESSAGE و از اين حرفا (نميدونستم مردم در ايران هم پيغام گير انگليسی دارند!)

برداشت پنجم: پيغام اتوماتيك: CIRCUIT IS NOT AVAILABLE FOR THE PERSON YOU ARE TRYING TO REACH. (يه جور ميگه انگار اگه به همسايه بغلی THE PERSON زنگ ميزدم، CIRCUIT موجود بود!)

توضيح: اين همه تلفن رو در فاصله 5 دقيقه زدم. ( فكر كنم بايد به پشتكار خودم آفرين بگم)

پس برداشت: بابا، اصلا نخواستيم. ميخواستم به يه دوست قديمی زنگ بزنم و تولد بچه اش رو تبريك بگم. فكر كنم اينجا براش پيغام بذارم زودتر بهش ميرسه: "مباركه كوچولو" ( ياد فيلم ترمينال افتادم كه بيچاره برای اينكه بره نيويورك يه امضای يادگاری بگيره، 9 ماه توی فرودگاه موند!)

نتيجه گيري: ظاهرا اينكه شما نميتونيد راحت تماس تلفنی با ايران بگيريد (يا از ايران با خارج) يك دليل مشخص نداره. شركت های مخابرات و شركت های كارت تلفن و ابر و ماه و فلك و خلاصه همه بر و بكس دست به دست هم دادند كه نشه كه بشه! (به سبك ابي!)